به ساعت مچیش نگاه کرد ، زیاد وقت نداشت . آرایشگاه مونده بود ، لباس هاش رو هم باید عوض می کرد .
گوشه خیابون ایستاده بود و منتظ تاکسی بود ، هیچ کدوم از تاکسی ها نگه نمی داشتند .
داشت دیر میشد . تصمیم گرفت پیاده به آرایشگاه بره . یکی دو خیابون رو پیاده گز کرد تا رسید . شلوغ بود . بیرون ایستاد و زل زد به شیشه سکوریت و صورت خودش رو برانداز کرد . از همیشه قشگ تر شده بود . موهاش براق و خوش حالت بود . نیش خندی زد و توی دلش به عروس خندید .
کارت عروسی رو دوباره نگاه کرد ، می خواست مطمئن بشه که دیر نمیرسه . هنوز وقت داشت .
به خونه برگشت تا دوش بگیره و بهترین لباس هاش رو بپوشه . کنار تخت ، کلاه گیسش روی زمین افتاده بود . هنوز جسد طاق باز روی تخت دراز کشیده بود. کنار جسد نشست و به چشم های بازش خیره شد . چند ماه قبل از جشن ازدواجشون به یادش اومد ، جشنی که هرگز برپا نشد . روزی رو به خاطر آورد که توی آرایشگاه ، وقتی آرایشگر شونه رو به سرش کشید ، موهاش دسته دسته کنده شد . رو به آرایشگر کرد و گفت نترس ، ماله شیمی درمانیه ، از ته بزن .
به خودش اومد ، به کلاه گیس نگاه می کرد و به کارت عروسی . حسرت میخورد که چرا به جای اسم داماد ، اسم خودش نوشته نشده ، ولی از ته دل احساس رضایت می کرد . عروسی به زودی شروع میشد . به چشم های جسد نگاه کرد . کنار جسد خودش دراز کشید . معنی عشق رو می فهمید .
نویسنده : محمد حسین امیری
خسته و دل شکسته به خونه برگشت ، مستقیم به سمت بوم نقاشی رفت . دلش از نامزدش پر بود . رو به روی بوم ایستاد . به دختر و پسری که توی بوم به هم لبخند می زدند خیره شد . قلم مو رو سیاه کرد و دختر رو با رنگ سیاه خط زد . هنوز آروم نشده بود که تلفن زنگ زد ، دستاش لزرید و گوشی افتاد . مبینا تصادف کرده بود ، نمی تونست باور کنه .
عرق کرده بود ؛ از خواب پرید . نفس نفس می زد . یاد تابلویی افتاد که چند سال پیش نیمه کاره رها کرده بود . تابلویی از یک پسر تنها و نفر دومی که هیچ وقت کشیده نشد . به سمت انبار رفت . پشت وسایل خرده ریز گوشه ی بوم پیدا بود . بوم رو برداشت و نرمه ی خاکی که روش گرفته بود رو تکوند . بوم خالی بود .
تلفن زنگ زد .
به سمت طرف دیگه ی خیابون دوید . صدای جیغ ترمز ماشین با صدای زنگ موبایل در هم پیچید ...
نویسنده : محمد حسین امیری
طبقه ی پانزدهم یک آپارتمان قدیمی و متروک رو انتخاب میکنه .
با احتیاط وارد اتاق 1507 میشه . همه چیز کاملا به هم ریخته ست و لایه ای از خاک روی تمام سطوح نشسته .
کیفش رو گوشه ای می ذاره و جیره غذایی چند روزه ش رو که شامل چند قوطی کنسرو میشه روی طاقچه میچینه . وسایلش رو چک می کنه و زیر اندازش رو پهن میکنه کنار پنجره .
ساعت مچیش رو با ساعت رو میزیش چک میکنه . به نظر همه چیز مرتب میاد .
با خیال راحت روی زیر اندار دراز میکشه و به سقف خیره میشه .
.....
از ماشین پیاده میشه ، به طبقه ی دهم ساختمان نو ساز سازمان خیره میشه .
به سختی جلوی ابراز شادیش رو میگیره . بالاخره ریاست سازمان به اون رسیده بود .
از پله های ورودی بالا رفت . کارمندان دو طرف پله برای استقبال ایستاده بودند .
به سمت در ورودی رفت ، در شیشه ای اتوماتیک داشت آرام باز میشد .
شیشه های در قرمز شد و تکه های مغزش روی در پاشید .
.....
snipe رو توی زیر انداز پیچید و داخل کوله گذاشت . از روی قوطی های کنسور خالی گذشت و اتاق 1507 رو ترک کرد .
نویسنده : محمد حسین امیری
قطار سوت کشید . قطار رد شد . پسرک در دو طرف ریل آرام خوابیده بود !
پ ن : مگه همیشه باید چند خط داستان طول بکشه ؟ اینم یه جورشه .
نویسنده : همون قبلیه !
پسر در رو باز کرد و وارد خونه شد .
مادرش سریع دستمال رو پشت چادرش که به کمرش گره کرده بود قایم کرد .
پسر دوید طرف سفره ای که وسط اتاق پهن شده بود . کیفش رو پرت کرد کنار پشتی و رو زانوهاش کنار سفره نشست :" ناهار چیه ؟"
- حدس بزن ، همونی که خیلی دوست داری !
- آخ جون سیب زمینی کوبیده داریم .
مادر رفت طرف چراغ موشی و در قابلمه رو برداشت . بخار قابلمه خورد به صورتش .
سرفه ش گرفت . دستمال رو از پشت چادرش در آورد و گرفت جلوی دهنش .
- مامان امروز املا 20 گرفتم .
قند تو دلش آب شد ، به پسرش و بعد به عکس همسرش که سال پیش موقع کار از ساختمون نیمه ساز افتاده بود ، نگاه کرد . جای خالیش رو حس می کرد . گوشه چشمش اشک حلقه زد و زیر لب چیزی رو زمزمه کرد .
دوباره سرفه کرد . دستمال رو گرفت جلوی دهنش و رفت سمت شیر آب حیاط .
امروز دستمال بیشتر خونی شده بود ...
نویسنده : محمد حسین امیری
... کودک فقیر از گرسنگی و سرما به خودش می پیچید .
تقریبا همه اشک میریختند .
کودک روی زمین خودش رو می کشید و ناله می کرد ، کمک می خواست . چند عابر بی اعتنا از کنارش رد شدند .
اشک می ریختند و تو دلشون عابران رو لعنت می کردند .
صدای موزیک غم انگیز سالن تاتر رو فرا گرفته بود . چند لحظه بعد نمایش تمام شد .
تماشاچیان از سالن خارج می شدند ، سوز سرما به صورتشون می خورد .
کم کم تعداد معدودی از تماشاچیان حاضر که ردیف اول سالن بودند هم خارج شدند .
و کودک چند قدم بالاتر از در خروجی با بسته ی آدامسی که هنوز پر بود ، ایستاده بود ...
نویسنده : محمد حسین امیری
تصمیمش رو گرفته بود . چشماش رو بست .
دکمه ی ترمز دستی رو فشار داد . ماشین خلاص شد و کم کم توی شیب سرعت گرفت .
به لبه ی پرتگاه نزدیک شد . ماشین ایستاد .
دنده عقب رفت .
تصمیمش رو گرفت . چشماش رو بست .
دکمه ی ترمز دستی رو فشار داد . ماشین خلاص شد و کم کم توی شیب سرعت گرفت .
به لبه ی پرتگاه نزدیک شد . ماشین ایستاد .
دنده عقب رفت .
پدر از خواب پرید : "تو هنوز نخوابیدی ؟ پاشو برو سر جات"
کنترل رو از دست پسرک گرفت و ویدئو سی دی رو خواموش کرد !
نویسنده : محمد حسین امیری
دستاش می لرزید . اضطراب تمام وجودش رو گرفته بود .
قرار نبود ، نه ، نباید این طور میشد .
کیف پولش رو باز کرد . عکس نامزدش رو نگاه کرد . اشک تو چشم هاش حلقه زد .
اشک می ریخت و پشیمون بود .
به دیوار تکیه زده بود و منتظر همکارش بود . باید به ماشین می رسیدند .
داشت دیر می شد . همکارش رسید . به چشم های هم نگاه کردند . چاره ای نبود .
اشک هاش رو پاک کرد . چه قدر عرض خیابان زیاد شده بود . دویدند .
مراسم خواستگاری از جلوی چشماش رد شد . قرار های دوران نامزدی . و مدام قولی رو که برای برپایی جشن عروسی بی کم و کاست داده بود ، مرور می کرد .
می دویدند . زمان نمی گذشت . عرض خیابان تمام نمی شد .
همکارش با صورت به زمین خورد . وقت کمک نبود . دیر شده بود .
و هنوز عرض خیابان طولانی تر می شد .
با خودش فکر کرد که چه قدر ساده لوح بوده که ...
سینه اش داغ شد ، سوخت . نفسش گرفت . چشم هاش مات شد . گوش هاش سنگین شد و بعد از طنین "ایست ..." چیزی نشنید ...
نویسنده : محمد حسین امیری
خسته شده بود از دیدن . از شمردن گام های افقی . از مردمی که افقی قدم می زدند ، می دویدند و بالا و پایین می رفتند .
خسته از جوبه آبی که راست از دیوار بالا می رفت .
از ماشین هایی که مستقیم بالا و پایین می رفتند .
چشمش به پاکت چیپسی افتاد که توی جوب بالا می رفت . چقدر دلش چیپس می خواست .
پاکت چیپس رو دنبال کرد ، سرش رو به بالا خم کرد و امتداد مسیر پاکت رو اونقدر به نظاره نشست تا ریز و ریزتر شد و محو شد .
خسته شده بود . آروم خواست خودش رو جا به جا کنه که دستی پهلوش رو نیشگون گرفت و صدایی آمرانه گفت " بتمرگ " !
دلش برای پدر و مادرش تنگ شده بود .
و هنوز گام های افقی می گذشتند و هر از چند گاهی سکه ای درون کاسه ی روبه رویش می انداختند ...
نویسنده : محمد حسین امیری
دخترک دوید به طرف ته اطاق و پرید توی کمد جا لباسی که درش نیمه باز بود .
صداها از طبقه ی پایین بود . چند نفر بودند .
از ترس می لرزید . خودش رو لای لباس های کهنه جا به جا کرد و از شکاف در کمد زل زد به پروتو های نوری که از لای در اتاقش عبور می کرد و روی زمین پخش می شد .
نفسش رو تو سینه حبس کرد . پاهاش می لرزید . سایه ای از پشت در اتاقش رد شد و ذرات معلق تو هوا در پروتو های نور به هم پیچیدند . می خواست جیغ بکشه ولی صداش در نمی یومد .
در اتاق آروم باز شد و پسری هم سن و سال خودش وارد اتاق شد . پسرک اهسته آهسته به سمت تخت خواب دختر می رفت . کنار پنجره ایستاد و شرو کرد به وارسی کردن اتاق .
دخترک یاد حرف های دوست قدیمیش افتاد . دوستش قبل از این که والدینش از این محل بروند بهش گفته بود که "بابام میگه رفت و آمد های عجیبی تو محله دیده ، رفت و آمد های مرموز !"
تقریبا همه این محله رو تخلیه کرده بودند و فقط پدر و مادر دخترک مونده بودند که حاضر نبودند خونه ی آباء و اجدادیشون رو ترک کنند .
پسر آروم آروم داشت به کمد نزدیک می شد . نفسش به شمارش افتاده بود . نفسش رو حبس کرد .
پسر در کمد رو باز . دخترک با تمام وجود جیغ کشید .
پسرک ترسید ، جیغ کشید و از اتاق فرار کرد .
مادر دخترک دوید تو اتاق و دختر رو بغل کرد . ماجرا رو پرسید و دخترک همه چیز رو تعریف کرد ...
روز بعد اون خونه رو برای همیشه ترک کردند .
.....
دخترک با لباس های پاره ، چند قدمی مردی که نقشه ی ساختمان در دستش بود ایستاده بود و به اتاقش نگاه می کرد که با بولدوزر تخریب میشد .
دیگه نمی ترسید .
هیچ کس دخترک رو ندید ...
نویسنده : محمد حسین امیری
